تبليغاتX
ایلیای من

از طرف يك دوست

 

شنبه : آیا می دانی كه برای رشد باید اول خاك شدن را تعریف كرد ؟

یكشنبه : اگر می خواهی از زندگی لذت ببری هر كاری را جدی بگیر و بدان كه

تو برای انجام آن بهترینی...!!!

دوشنبه : تو جانشین خداوندی پس مثل یك انسان هنرمند زندگی كن....!!!

سه شنبه : هیچ انسان بدون سرمایه ی عمر به دنیا نمی آید پس ببین چگونه آن

را خرج می كنی...؟؟؟

چهارشنبه : آدم های فقیر ولخرج تر از پولدار ها هستند ، زیرا ثروتمندان از ترس 

فقر خسیس می شوند و فقرا چیزی برای ترسیدن نداره....!!!

پنجشنبه : نقاش ، نویسنده و عكاس از كاینات كپی بر می دارد واثرش شاهكار  

می شود...!!!

جمعه : در قطرات باران هنریست كه باید به آن گوش كنیم ، االفبای ترنم رود

است ، اگر گوش كنیم قادریم لایق فردوس باشیم و از آن لذت ببریم زیرا در

بهشت نهر هایی جاریست...!!!!

پس فهمیدیم :

خشم ، طوفان ، انهدام ، آتشفشان ، آرامش ، شب ، قهر خورشید در یك بعد از

ظهر دلتنگ پاییز ، شادی آسمان بعد از یك بارش بهاری ، حسرت میوه شدن

یك شكوفه ، تلاش مورچه در جمع آوری آذوقه و همه ی ویژگی رشد و تعالی

 كه در كا ینات می بینیم در آدم تجلی دارد و همین باعث خشم شیطان شده

است . حرص ، طمع ، حسادت ، كینه و ...... در طبیعت انسان نیست .

 


نوشته شده توسط مامان ایلیا در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 ساعت 16:28 | لینک ثابت |

خيابونهاي نا آرام

امروز دوم تير ۱۳۸۸

ايلياي عزيزم:

ديروز وقتي داشتم از هفت تير گذر مي كردم شاهد چهره شهري بودم كه يه روزي تو همين ميدون كلي رفت و آمد و آدم هاي رنگارنگي بود، ولي ديروز پر از پليس ضدشورش و قيافه هاي ترسناك بود..... چهره شهر پر از وحشت و درد و خشم و اندوهه.... مردم شاكي.... پليس ها رعب انگيز..... گاردها وحشتناك.... زنها غمگين..... مردها عصباني.... اين روزها، همه چيز مشكوكه.... الان نزديك به ۱۰ روزه كه همه چيز تو اين شهر به هم ريخته.... عصرها مردم با هم در يكي از ميادين مهم شهر قرار ميگذارند و شلوغ مي كنند... پليس ضدشورش هم در همه جاي شهر صف كشيده اند.... اگه كسي حرف زيادي بزنه با باتوم و كابل مي افتند به جونش و كتكش مي زنند و مي برندش.... ديروز وقتي داشتم از عابربانك پول برداشت مي كردم يكي از همين پليسها سرم فرياد كشيد كه: خانم زودتر برو .... برو جاي ديگه پول بردار.... من از ترسم از پله هاي پل هوايي ميدون رفتم بالا و شاهد صحنه بدي بودم.... ديدم كه دست و پاي يك پسر جوان رو گرفتند و به وسط ميدون پرتاب كردند و تا اونجايي كه مي خورد كتكش زدند.... در قسمتي از پارك ميدون هم دختري رو به شدت كتك مي زدند.... پليسي كه روي پل ايستاده بود به من و بقيه افرادي كه داشتيم نگاه مي كرديم هشدار داد كه سريعتر حركت كنيم..... ديگه طاقت ديدن اين صحنه ها نبودم سريع به طرف خونه مامان جوني حركت كردم.... اين روزها تو رو بيرون نميارم و تو با پارسا خونه مامان جوني هستي..... بابا هم رفته مسافرت.... دلم نمي خواد چشم هاي قشنگ تو شاهد ديدن اين صحنه ها باشه..... دلم نمي خواد قلب نازنينت از ديدن اين صحنه رنجيده باشه.... زودتر ميام خونه كه تو رو ببينم.... آخه توي اين دنياي پر از غم و اندوه تو يه دنياي ديگه اي هستي.... با وجود اينكه شيطوني مي كني ولي با ديدن تو همه چيز از يادم ميره.... خدايا شكرت به خاطر اين پسر .... تو مي گي اي خدا شكرت از دست اين مامان.... تو دنيا فقط يه چيز براي من مهمه اون هم ((ايلياي من)) هست....

Image and video hosting by TinyPic


نوشته شده توسط مامان ایلیا در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 14:4 | لینک ثابت |

انتخابات

ايلياي عزيزم: امروز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، جمعه يعني ۲۲ انتخابات رياست جمهوري صورت گرفت. و احمدي نژاد با ۶۴ درصد راي آورد و رييس جمهور شد. از اون روز تا حالا خيابونا خيلي شلوغ شده. طرفداران موسوي يكي از كانديداها ريختند تو خيابونها دارن شعار ميدن.... آخه اعتقاد دارن كه در راي گيري تقلب شده و خواستار ابطال راي هستند قراره امروز طرفداران موسوي از خيابون انقلاب تا ميدون آزادي راهپيمايي كنن.....خلاصه خيلي خيلي وضع خيابون ها به هم ريخته و شلوغه. اينها رو نوشتم تا بدوني تو اين تاريخ چه اتفاقي افتاده شايد وقتي بزرگ بشي تو كتاب تاريخ مدرستون چاپش كنن اونوقت به وبلاگت مراجعه كن اين خاطره مامانت رو يادآوري كن....


نوشته شده توسط مامان ایلیا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 13:40 | لینک ثابت |

img98.com Image Upload Center 

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center


نوشته شده توسط مامان ایلیا در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

باز هم مالزي

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center
نوشته شده توسط مامان ایلیا در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

مالزي خرداد 1387

 ۱۳ خرداد ۱۳۸۷ رفتيم مالزي (كوآلامپور) تو ۲۱ ماهه بودي خيلي بهمون خوش گذشت.

عكسهاي مالزي رو گذاشتم تا ببيني

خيلي جاهاي ديدني داشت و ما خيلي گشتيم تقريباً ۹ روز اونجا بوديم و حسابي از معبدها و مناظر ديدني آن استفاده كرديم... جاهايي مثل پارك آبي... شهر جديد بوگراجات... شهر بازي... تله كابين و خيلي جاهاي ديگه رو ديديم

Image and video hosting by TinyPic

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center


نوشته شده توسط مامان ایلیا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:5 | لینک ثابت |

ایلیای گریان

 

 

 

Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]

 

باز جند روزه که ایلیا با گریه به مهدکودک می ره.... آخه عزیز دلم وقتی اینجوری گریه می کنی نمی تونم ازت جدا بشم.... نمی دونی پسرکم که چقدر غصه دار هستم که تو گریه می کنی

ولی من که بهت قول دادم که هر وقت از مهدکودک رفتیم خونه با هم بازی کنیم و خوشحالی کنیم.


نوشته شده توسط مامان ایلیا در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 15:20 | لینک ثابت |

كيش 1386

اينها عكسهايي از دومين سفرت بود. ارديبهشت سال ۸۶ تو هشت ماهه بودي و ما رفتيم كيش. خيلي خوش گذشت.

Image and video hosting by TinyPic       Image and video hosting by TinyPic Glitter Photos    Image and video hosting by TinyPic    Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Glitter Photos
[


نوشته شده توسط مامان ایلیا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

Picture Captions



نوشته شده توسط مامان ایلیا در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 15:59 | لینک ثابت |

ایلیا عشق من

Picture Captions
[


نوشته شده توسط مامان ایلیا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


سلام به آنکه اولین سلام است

وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم یک شب خواب دیدم در تراس حیاطمان روی صندلی نشسته ام درس می خوانم. فکر کنم شیمی بود. که یک دفعه پسر کوچولوی سفید و تپلی را دیدم. خیلی خوشگل بود. کمرنگ می شد و می رفت ولی دوباره می آمد. خوب یادم هست که چه چشمهای درشتی داشت. خیلی ناز و خواستنی بود. وای چقدر دوستش داشتم. این خواب گذشت تا چند سال بعدش وقتی دانشگاه می رفتم٬ دوباره خواب دیدم که دارم سوار اتوبوس می شوم و همان پسر كوچولوي خوشگل بغلمه. كه يك دفعه در اتوبوس بسته مي شود. من هم روي يك حس عجيب مادرانه پسر كوچولو را جلو مي برم و به مردم مي گويم: بگيرينش لاي در نمونه. و خودم لاي در اتوبوس ماندم. وقتي از خواب بيدار شدم حس عجيبي داشتم. حسي كه تا به حال تجربه نكرده بودم. مثل يك مادر بود. ولي من كه مادر نبودم. حتي ازدواج هم نكرده بودم. تا اين كه در 22 مرداد 1385 در بيمارستان مادران وقتي روي تخت دراز كشيده بودم، پرستار از اتاق كودكان، كودكي را آورد و روي يك تخت كوچك مخصوص كودك گذاشت و كنار من آورد و گفت: بيا اين هم پسر نازت... واي خودش بود هماني كه سالها قبل ديده بودم. سفيد، تپلي و خوشگل. اسمش را ايليا گذاشتم و از آن وقت اين پسر كوچولوي خوشگل شد همه چيز من. همه زندگي من. همه آرزوي من.

مطالب گذشته

هفته سوم دی 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387

دوستان من

محمدرضا
پانته آ
ارشاد خاله
آرين كوچولو
قالب وبلاگ بلاگفا
ایزدشهر

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa
File Hosting by
Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ 3653 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


www.irLearn.com

ILIYA
ILIYA
ILIYA
ILIYA
ILIYA